|
مدت زيادي است كه به فكر سفر به مراكش بوده ام، مصر و مراكش هميشه دو كشوري بوده اند كه ديدنشان برايم هيجان انگيز بوده. به خاطر نبود رابطه بين ايران و مصر گرفتن ويزاي توريستي مصر براي ايرانيان، در حال حاضر تقريباً غير ممكن است. پس پيش به سوي مراكش!
سفارت مراكش در امارات، خانه اي ويلايي و قديمي در شهر ابوظبي است كه در و ديوارش چوبي است و بوي نم مي دهد، هيچ دفتري هم در دوبي ندارد، به همين خاطر براي گرفتن ويزا مجبور به رفتن به ابوظبي شديم. بعد از اينكه چندين بار تلفني سعي داشتم مدارك لازم براي دريافت ويزا را بپرسم و هر بار جوابي نگرفتم، هر چه به فكرم مي رسيد برداشتم و به ابوظبي رفتم و تازه آنجا گفتند كه فلان مدركتان بايد مهر فلان وزارتخانه را داشته باشد ( چيزي كه براي ويزاي شنگن هم لازم نيست )!! اين باعث شد يك هفته اي سرم گرم تهيه اين تائيديه باشد و بعد از اينكه دو بار به ابوظبي رفتم، ويزاي مراكش كه مهري است به زبان فرانسوي و عربي روي پاسپورتمان فرود آمد.
امارات، اتحاد و رويال ماروك سه شركت هواپيمايي هستند كه از دوبي به مراكش پرواز مستقيم دارند و مقصد هر سه هم كازابلانكا است. در زماني كه قيمتها را چك مي كردم ( حدود 3 ماه پيش ) قيمت امارات از همه مناسب تر بود و از بخت خوش ما، تخفيف مناسبي هم شامل حالم شد كه بسيار چسبيد و هر بليط را حدود سيصد هزار تومان ارزانتر خريديم، قيمت معمولي پرواز رفت و برگشت دوبي كازابلانكا با پرواز امارات 3000 درهم است كه مي شود حدود 770000 تومان.
از چهارماه پيش مشغول برنامه ريزي و مطالعه براي اين سفر هستم از همان موقع هم تمام هتلها را رزرو كرده ام. مدت برنامه ريزي شده اين سفر هشت روز و ديدن سه شهر از شهرهاي مراكش است كه جزئيات هر كدام را پس از ورود به آن شهر خواهم نوشت.
يكروز مانده به سال 1387 شمسي سفرمان را به مراكش آغاز مي كنيم و زمان تحويل سال در هتلي در كازابلانكا خواهيم بود كه بعيد است حتي يك ايراني هم آنجا باشد... البته از ايرانيها هيچ چيز بعيد نيست، يكدفعه ديدي صاحب هتل ايراني بود!!
****
بيشتر از ساعتي به تحويل سال نو مانده است. اينجا در كازابلانكا ساعت چهار و نيم صبح است و پشت ميز كار اتاقي كه بوي چوب و نم مي دهد و شديداً آدم را ياد خانه هاي گيلان مي اندازد، درهتلي آرام نشسته ام و تايپ مي كنم: بيشتر از ساعتي به تحويل سال نو مانده ...
پرواز نه ساعته از دوبي به كازابلانكا راحت تر از چيزي بود كه انتظارش را داشتم. پس از ورود به فرودگاه اولين چيزي كه چشممان به آن مي افتد، تابلوهاي نقاشي است كه به ديوار راهرو فرودگاه نصب شده اند، فرودگاه بسيار تميز است و احساس خوبي دارم. مامور چك پارسپورت مدام مي خندد و در حال لاس زدن با خانمهايي است كه پاسپورتشان را چك مي كند ( كلاً در كازابلانكا زياد لاس مي زنند ! )، خنده اي هم تحويل ما مي دهد و بدون دردسر ما را روانه كشورش مي كند.
زير فرودگاه ايستگاه قطاري است كه مسافران را به شهر كازابلانكا كه سي كيلومتري دورتر از فرودگاهش است مي برد. صندلي هاي كوپه چرمي با رنگ قهوه اي سوخته است، ديوارهايش كِرِم است و كهنه به نظر مي رسد. كوپه تقريباً خالي است، كنارمان جوان تقريباً بيست ساله اي است كه از نيويورك آمده ، در ايستگاه هاي كوچك سر راه قطار تقريباً پر مي شود از مردان و زناني كه در حومه زندگي مي كنند و لباس هاي غير شهري به تن دارند، يك گروه دانشجو هم در يكي از ايستگاه هايي كه نزديك دانشگاه است وارد مي شوند و يكي از دانشجوها شروع به سيگار كشيدن در كوپه مي كند و اين باعث اعتراض يكي دو نفر از مسافران و بالاگرفتن بحث مي شود تا جايي كه كار نزديك به زد و خورد هم پيش رفت و كوپه كاملاً بهم ريخت و با آمدن مامور قطار ماجرا فيصله پيدا كرد.
وارد شهر كه مي شويم راننده اي كه كاملاً فرانسه صحبت مي كند راضي مان مي كند كه تا هتل سوار تاكسي اش شويم، وضعيت رانندگي در كازابلانكا كمي بهتر از رانندگي در هند است و چيزي نزديك به تهران، آشفته و درهم ولي هركس مي داند حركت بعدي طرفش چيست و در نهايت آشفتگي به نظم تعريف شده اي رسيده اند. بيشتر ماشينها رنو و پژو هستند و تاكسي ها فيات.
هتل در كوچه اي آرام است و ظاهر و باطن خوبي دارد. اختلاف ساعتمان با دوبي چهار ساعت و با تهران سه ساعت و نيم است و همين باعث مي شود شب زود خوابمان بگيرد. ساعت هشت شب خوابيديم و چهار صبح سيرخواب شدم.
چند دقيقه اي به تحويل سال نمانده، نه راديو داريم نه تلويزيوني كه كانالي ايراني داشته باشد و نه اينترنت. امسال در سكوت كامل تحويل مي شود... باران گاهي رگبار و گاهي نم نم مي بارد... آسمان مي گيرد و باز مي شود...خيابان سكوتي غريب دارد كه صداي اذان دقيقه اي آنرا مي شكند و بعد، خورشيد تابشش را بر اين گوشه دنيا، در يكي از غربي ترين نقاط قاره افريقا آغاز مي كند و اولين بامداد بهار را برايمان به ارمغان مي آورد...
****
مراكش از كشورهاي است كه در دنيا به چند نام خوانده مي شود. خود مراكشي ها و اعراب آنرا به نام "مغرب" مي شناسند و اين نام از آنجا آمده كه در قديم مجموعه كشورهاي شمال غربي قاره آفريقا به نام سرزمين مغرب خوانده مي شدند، تونس كنوني مغرب الاول بوده، الجزاير كنوني مغرب الاوسط و مراكش كنوني مغرب الاقصي يعني مغرب دور و اين شده كه نام مراكش در ميان اعراب به مغرب باقي مانده است. ولي در ميان سرزمين هاي ديگر به نام مهمترين شهرش يعني " مراكش " تعميم داده شده و پس از كمي تغيير "Morocco" ناميده مي شود و در ايران به نام مراكش معروف است كه دقيقاً نام يكي از شهرهاي قديمي و بسيار معروف اين كشور است خارجي ها اين شهر را "Marakesh" يا "Marakech" مي نامند. جالب است كه در بين تمام كشورهاي دنيا فقط تركيه است كه به جاي شهر مراكش شهر مهم ديگر اين سرزمين را براي ناميدن نام كشور برگزيده و آنرا "فاس" مي نامند كه نام يكي از قديمي ترين شهرهاي اين كشور و قاره افريقاست، ما و ديگر كشورها، اين شهر را "Fes" يا "Fez" مي ناميم.
كازابلانكا (Casablanca) از دو قسمت كازا به معني خانه و بلانكا به معني سفيد در زبان اسپانيايي تشكيل شده و معني كلي آن مي شود " خانه سفيد " و اين نامي است كه پرتقالي ها پس از تصرف اين شهر در سال 1515 بر اين شهر گذاشته اند كه در آن زمان خانه هاي محلي اين شهر كاملاً سفيد بوده اند ولي در سال 1755 زلزله شديدي تقريباً تمام شهر را نابود مي كند و ديگر از آن خانه هاي سفيد خبري نيست. در عربي اين شهر به "دار البيضاء" شناخته مي شود كه همان معني را مي دهد.
زبان رسمي كشور عربي و دين رسمي اسلام است ولي در شهرهاي بزرگ، همه بدون استثناء فرانسه را به راحتي صحبت مي كنند چون زبان دومي است كه در مدارس تدريس مي شود و حتي بعضي خانواده ها از بچگي با فرزندشان فرانسه صحبت مي كنند. آنقدر كه من به گوشم خورد خودشان معمولاً با هم عربي صحبت مي كنند ولي وقتي چيزي از آنها مي پرسي در لحظه اي با فرانسه سليس شروع به پاسخ گفتن مي كنند. عربي شان هم با عربي خليجي كه ما در دوبي مي شنويم متفاوت است هم از نظر لهجه و هم از نظر به كاربردن كلمات. در جنوب مراكش يعني خود شهر مراكش و بعد از آن زبان " بربري" (Berber) هم صحبت مي شود كه زبان قبايلي است به نام بربر كه پيش از آمدن اسلام در اين كشور صحبت مي كرده اند. بسياري از ساكنين انگليسي بلد نيستند چون با فرانسه و عربي كارشان در همه جا پيش مي رود.
بر خلاف چيزي كه خيلي ها تصور مي كنند، كازابلانكا پايتخت مراكش نيست، بلكه مهمترين مركز تجاري و شناخته شده ترين شهر آن است، اغلب پروازهاي مستقيم از كشورهاي دنيا به مقصد كازابلانكا صورت مي گيرد به همين دليل بسياري نام پايتخت مراكش را نمي دانند. پايتخت مراكش شهر " رَباط " است كه پايتخت سياسي و محل استقرار حكومت پادشاهي اين كشور است. نسبت كازابلانكا و رباط مانند نسبت دوبي و ابوظبي است، بسياري از نقاط دنيا اگر اطلاعاتشان آنقدر باشد كه دوبي را كشور مستقل ندانند، آنرا پايتخت امارات مي پندارند و نام ابوظبي كمتر به عنوان پايتخت شناخته شده است.
****
در خيابانهاي مركزي كازابلانكا كه راه مي روم، شديداً ياد معماري و فضاي شهري خيابان جمهوري ، سپه و توپخانه تهران مي افتم، ساختمانهاي دولتي و بانكهاي بزرگ همه ساختمانهايي سنگي با ستونهايي بلند دارند، درست مانند ساختمان بانك ملي در انتهاي خيابان سپه، كلاً همه چيز آشناست، فكر مي كني داري در تهران پنجاه سال پيش راه مي روي، ولي آدمها انگار فرق دارند...
اولين برخوردي كه با مراكشي ها داشتم در هواپيما بود و چيزي كه توجهم را جلب كرد، نگاه بود. مراكشي ها و به خصوص در كازابلانكا خيلي نگاه مي شوي، يعني نگاهت مي كنند، مثل يك ده كوچك كه يك خارجي پايش را در آن گذاشته باشد، همه نگاهت مي كنند، از داخل هواپيما تا تمام مدتي كه در كازابلانكا بوديم، سنگيني صدها نگاه را در لحظه رويمان احساس مي كرديم، تقريباً بگويم امكان نداشت كسي از كنارمان رد شود و لحظه هم كه شده نگاهمان نكند، البته بيشتري ها لزومي نمي ديدند كه زير چشمي و لحظه اي نگاهت كنند، از دور كه مي آمدند چشم مي دوختند در چشمت تا از كنارت رد شوند!!
وقتي داري از چيزي عكس مي گيري آنقدر به تو و دوربينت و چيزي كه داري از آن عكس مي گيري نگاه مي كنند كه خنده ات مي گيرد، خيلي وقتها مردم مي آمدند پشت دوربين مي ايستادند و از زاويه دوربينت به چيزي كه نشانه رفته بودي نگاه مي كردند تا بفهمند چه چيزي آنجاست كه تو مي بيني و او نديده.
خلاصه وقتي با كوله پشتي و دوربين و قيافه خارجي در يك چهارراه مي ايستي به راحتي مي تواني هزاران خط فرضي را از چشمان مردم به نقطه اي كه ايستاده اي ترسيم كني.
بيشتر از هفتاد درصد جمعيت خانمي كه ما ديديم محجبه بودند و آنها كه بي حجاب بودند يا خودشان وقتي به من نگاه مي كردند لبخندي لوند تحويل مي دادند، يا توسط مردان ديگر در حال تعقيب شدن و متلك شنيدن بودند. آقايان هم خيلي راحت دنبال هر كس مي خواهند مي افتند و شروع به متلك گفتن مي كنند و اين روند آنقدر طبيعي است كه پيش خودم فكر كردم شايد اگر خانمي كسي را دنبال خودش نبيند سرخورده شود چون برخورد خانمها هم خيلي با اين موضوع طبيعي است. همان فضايي كه وقتي دختران دبيرستاني، پسري را دنبال خودشان مي كشانند را تصور كنيد در شهر براي مردان و زنان شهر اتفاق مي افتد. اين داستان براي بعضي از محجبه ها هم بود ولي نه به اندازه بي حجاب ها. حجاب در چنين فضايي كاملاً ابزاري محافظت كننده محسوب مي شود. البته اين هم واضح و مبرهن است كه وقتي مي گويم حجاب منظورم حجاب در همه جاي دنيا غير از ايران است، يا حجابي نيست يا اگر هست پوششي كامل است.
****
غذاهاي سرپايي و كنار خياباني هميشه جزو جالب ترين چيزهاي هر شهر جديدي است كه مي روم. در كازابلانكا اولاً پر است از كافه هايي كه صندلي هايش كنارهم و رو به خيابان چيده شده و جمعيتي مشتاق، خيلي جدي به خوردن چاي بعد از ظهر و تماشا كردن مردم مشغولند( تماشا كردن در كازابلانكا كار خيلي مهمي است !) و پر است از رستورانهايي كه نوعي شاورما با سالاد سرو مي كنند. ساندويچ هاي شاورماهايش با دوبي فرق دارد، در نان بزرگتري قرار دارد و با مايونز و سالاد كلم لاي نان قرار مي گيرد، سر ميزها خردل تيز قرار دارد و در ظرفهاي كوچكي مايونز و كچاپ برايت مي آورند.
زيتون نقش عمده اي در تمام غذاها و پيش غداهاي مراكش دارد، معمولاً وارد هر رستوران كه مي شوي قبل از آوردن غذا يك ظرف كوچك زيتون كه يا در آبليمو يا در سركه خوابانده شده با خلال دندان براي برداشتنشان، جلوي مشتري قرار مي گيرد.
مراكشي ها فقط گوشت تازه روز مي خورند، به همين خاطر غذاهاي گوشتي شان بسيار لذيذ است، در خيابان ها پر است از مغازه هاي گوشت فروشي كه گوشت روز را عرضه مي كنند و معمولاً در همان محل بساطي هم براي كباب كردن آنها مهياست، براي خريدن كباب، از خريد گوشت تا خوردنش را در يك محل انجام مي دهي.
قيمت خوراكي ها بر خلاف چيزي كه فكر مي كردم گران است، فست فود ها از دوبي هم گرانتر هستند، يك منوي معمولي يكي از فست فودها كه در دوبي 20 درهم است در كازابلانكا معادل 30 درهم امارات است كه مي شود حدود 8.3 دلار. غذاي اصلي رستورانها از پانزده - شانزده دلار شروع مي شود به بالا. واحد پول مراكش، درهم مراكشي است كه حدود يك دهم يورو است.
اين دو روزي كه در كازابلانكا بوديم چون مصادف شده بود با تولد حضرت محمد و تعطيلي ديني رسمي، هم شهر خيلي فضاي كم حس و حالي داشت، هم زندگي شبانه كاملاً تعطيل بود، بار بعدي كه به اين شهر آمدم فضاي زنده تري در آن ديدم. اصولاً كازابلانكا در بين شهرهاي مراكش و حتي قاره افريقا به شهر خوشگذراني معروف است كه من اين فضا را در برخورد اول نديدم ولي در ورود دوباره به اين شهر در روزهاي آخر سفر، كاملاً اين فضا را حس كردم.
پي نوشت: در حال حاضر كه اين نوشته را پست مي كنم، آخرين روز سفرمان در مراكش را مي گذرانيم، فردا به دوبي بازخواهيم گشت ولي سفرنامه را به روال خودش و به ترتيب شهرهايي كه رفته ام ادامه خواهم داد، عكس هم زياد گرفتم كه چندتايش براي وبلاگ و چندتايش براي فليكر است اميدوارم وقت كنم در هفته آينده هم وبلاگ را به روز نگه دارم و هم به چند عكس سروسامان دهم.
****
شهر "فز" (Fes) يا (Fez) سومين شهر بزرگ مراكش و يكي از قديمي ترين آنهاست، اين شهر امسال 1200 سالگي اش را جشن مي گيرد و به عنوان مركز ديني و فرهنگي مراكش شناخته مي شود. مدارس ديني با اعتباري در اين شهر فعال هستند كه از تمام قاره افريقا طلبه مي پذيرد همچنين مدارس علمي اين شهر در گذشته پذيراي دانشجويان اروپايي بوده است، اين شهر يكي از غني ترين شهرهاي مراكش از لحاظ آثار تاريخي و هنر و معماري سنتي مراكش است. شهر ديگري كه از اين نظر با فز برابري و رقابت مي كند شهر " مراكش " است كه ما در اين سفر فرصت ديدنش را نيافتيم.
شهر فز امروزي از سه بخش جدا تشكيل شده است:
قديم" كه ديواري دور تا دور آن وجود دارد و آنرا از بقيه شهر امروز جدا مي كند، " فز جديد " كه قسمت گسترش يافته و محل سكونت يهوديها در سال 1465 ميلادي بوده و " فز نوول " كه باز هم به معناي فز جديد است به زبان فرانسوي و بخشي است كه فرانسوي ها پس از در اختيار گرفتن مراكش در سال 1912 به بعد ساخته اند و هنوز هم توسط خود پادشاه مراكش در حال گسترش است.
تمام تمدن قديم مراكش و مركز توريستي اين شهر در "فز قديم" يا "فز البالي" خلاصه مي شود. طبق كتاب ركوردهاي گينس، مدرسه قرويين ساخته شده در سال 859 ميلادي در اين بخش شهر، قديمي ترين دانشگاه شناخته شده جهان است. اين ساختمان اكنون به عنوان مسجد استفاده مي شود و به همان شكل نگهداري مي شود.
پشت ديوارهاي شهر قديم، پر است از كوچه پس كوچه هايي كه باريكي آنها گاهي به اندازه عرض بدنت مي شود و آن قدر اين كوچه ها در هم مي تنند كه هم خودت و هم مسيرت را گم مي كني، پر است از فروشندگاني كه قلق خريداران اروپايي شان را مي شناسند و قيمتها را براي آنها چند برابر اعلام مي كنند و چانه هم به سختي مي پذيرند- ولي همچنان محل چانه زدن باز است - ، پر است از خانه هايي كه از فرط پيري ديوارهايشان چروك خورده، پر است از كافه و رستوران سنتي، پر است از خانه هاي بازسازي شده و به شكل مهمان پذير در آمده و... پر است از آدم، آدمهايي كه آنقدر درهم فشرده راه مي روند كه گاهي ايستادن را برايت غير ممكن مي كنند. روزي كه ما از شهر قديم ديدار كرديم تراكم جمعيت چيزي بود در حد بازار بزرگ تهران ولي راهنما مي گفت امروز از روزهاي خلوت است، اگر معمولي باشد جمعيت حركتت مي دهد. بدون راهنما بسياري از قسمتهاي شهر قديم را نمي توان ديد، ما راهنما داشتيم و از بخت ياري، راهنماي خوبي هم داشتيم.
چيزي كه بهمان گفته شده بود و فكر مي كرديم، با اينكه فضاي شهر قديم بسيار شلوغ است ولي از امنيت بسيار بالايي برخوردار است، پليس هاي لباس شخصي زيادي در كوچه ها همراه توريست ها حركت مي كنند و هر حركتي را زير نظر دارند.
بيشتر فروشندگان به زبانهاي عربي ، انگليسي، فرانسه و اسپانيايي در حد خريد و فروش و معرفي اجناسشان تسلط دارند بعضي ها غير از اينها آلماني هم بلد بودند من گاهي از اينكه يك فروشنده به سرعت به چهار زبان با چهار نفر صحبت مي كرد به راحتي بين زبانها سوئيچ مي كرد دهانم باز مي ماند، بسياري شان سواد خواندن و نوشتن ندارند ولي اين زبانها را در حد محاوره روزمره بلدند.
طبق اعلام سازمان جهانگردي مراكش، در سال 2007 بيشترين توريست به ترتيب از اين كشورها به مراكش آمده است: فرانسه، اسپانيا، انگلستان، بلژيك و آلمان.
دو عكس اين صفحه هر دو از همين قسمت شهر هستند، عكس رنگي در قديم بازار نجاران و عكس سياه و سفيد بازار پارچه فروشان بوده اند كه البته امروز كاربري شان تغيير كرده است.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 0:13
توسط Armin
|
|